سه تا زن انگلیسی، فرانسوی و  ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن!

زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.روز اول و دوم خبری نشدولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم ؟ منو بوسید و رفت.

زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم،
اما روزاول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم
!!

 



تاريخ : شنبه ٦ آبان ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()
دلتنگم ...
تنهایم...
دردمندم...
و نیازمندم به درگاهت...
دستم را رها مکن که اگر تو راه به من نشان ندهی چگونه در این ظلمت به خانه باز گردم!
خدایا.......
 


تاريخ : شنبه ٦ آبان ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

لـوح زنـدگی را چگونـه بخوانیـم ؟!

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،
 کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد :
(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.)

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و
آنرا نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟

بنابراین :
برادر زاده او تصمیم گرفت. آن را اینگونه تغییر دهد:
"تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :
"تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:
"تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران."

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
"تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه.برای برادر زاده‌ام؟ هرگز.به خیاط؟ هیچ.برای فقیران."

نکته اخلاقی :
در واقع زندگی نیز این چنین است‌:
او که همان آفریدگار ماست، نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد
که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به صحیح ترین روش آن را نقطه‌گذاری کنیم.
و بی گمان از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست ...

باید به این نکته توجه داشته باشیم که :
"فارغ از اعتقادات مذهبی و یا غیرمذهبی به جهان هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری عقلانی ما و نگاه ما به چگونگی زندگی دارد"

 

 

 



تاريخ : شنبه ٦ آبان ۱۳٩٦ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()
باید اهسته نوشت"

با دل خسته نوشت

     بالب بسته نوشت

     گرم وبر رنگ نوشت

          روی هر سنگ نوشت

          تا بدانند همه

              که اگر عشق نباشد دل نیست... 



تاريخ : شنبه ٦ آبان ۱۳٩٦ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()
تاريخ : جمعه ٥ آبان ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩٦ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

 

این روزا آدم جرات نداره با یکی درد دل کنه.

یارو تا بهت ثابت نکنه از تو بدبخت تره ولت نمی کنه



تاريخ : سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩٦ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

درستکارترین مردم جهان،

بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند،


حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.



تاريخ : دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩٦ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

حکایت طبیب و مریض

شخصی نزد طبیبی رفت و گفت : دردی دارم آن را علاج کن.

طبیب پرسید  چه دردی داری؟

مریض گفت : چند روز است که موی من درد می کند!

طبیب پرسید : امروز چه خورده ای؟

مریض گفت : نان و یخ!

طبیب گفت : سبحان الله  نه دردت به درد آدمیان می ماند و نه غذایت به غذای عالمیان



تاريخ : دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩٦ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم



تاريخ : دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩٦ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()
 
آدم بدبین، سختی را در هر فرصتی می بیند،
 
 آدم خوش بین فرصت را در هر سختی.
 
 
  چرچیل


تاريخ : دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩٦ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

 آنکه با زندگی میسازد،

 زندگی را میبازد.

با زندگی نساز،

زندگی را بساز.

" ما آمده ایم با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه با هر قیمتی زندگی کنیم. "



تاريخ : شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٦ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

گذشته ی من گذشت !

حتی می توانم بگویم درگذشت...

و من برایش ماهها و روزها سوگواری و سکوت کردم .....

خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاشهای فراوان گفتم!

ولی دیگر بس است!

من به شروعی دیگر می اندیشم

و به شروع زندگی دیگر

و حس ناب تازه شدن...



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٦ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()
درد من مرگــــ مردمی استـــــ که گدایی را قناعتـــ ، بی عرضگی را صبر وبا تبسمی بر

لبـــــ این حماقتها را حکمتـــــ خدا مینامند


گاندی


تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٦ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

توی این چنـــد ســـال عمرم یه چیـزو خـــوب فهـــمیدم؛

 

گذر زمــــان هیچ چیـــزو حــــل نمیکنه؛

 

ماســـت مــــالی میــکنه!!...



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : vanda | نظرات ()

  • آفساید
  • ساکن
  • کارت شارژ همراه اول